۱۳۸۷/۰۵/۰۸

«روستا (بخش هفتم): شهرنشيني و زوال سرمايه اجتماعي»

مفهوم عصبيّت و سرمايه اجتماعي
ابن خلدون، در قرن 14 ميلادي، و بر اساس مشاهدات و مقايسات خود در محيط‌هاي شهري و غير شهري، اصطلاح عصبیت (که از ریشه عصب، به مفهوم رشته و پیوند –پیوند فرد به گروه- است) را وضع كرد که به معنای همبستگی و احساس تعلق و روح جمعی است و دوام جامعه را تضمین می‌کند و قدرت مبارزه و دفاعی یک جامعه با آن ارتباط مستقیم دارد. وي، معتقد است که انسان‌ها جز از طریق اجتماع و تعاون نمی‌توانند زندگی کنند و به حیات خود ادامه دهند و به‌دلیل این‌که انسان بیشتر به صفات خوب تمایل دارد تا صفات بد، انسان‌ها به همکاری با هم روی می‌آورد اگرچه نقاط اشتراکی با یکدیگر نداشته‌باشند  [1].

سرمايه اجتماعي، در دهه‌هاي پاياني قرن بيستم (به‌خصوص توسط كلمن، بورديو، پاتنام، و فوكوياما) در علوم اجتماعي، سياسي و اقتصادي مطرح شد و بحث‌هاي زيادي را برانگيخت. به‌طور كلي، سرمايه اجتماعي ‌را مي‌توان در پيوند، تعامل، كنش، و روابط افراد جامعه با يكديگر جستجو نمود. پاتنام،‌ سرمايه‌اجتماعي را‌وجوه‌گوناگون‌سازمان‌اجتماعي‌نظير اعتماد، هنجارها و شبكه‌ها مي‌داند كه با‌‌هماهنگي با يكديگر، مي‌توانند كارايي‌جامعه‌را بهبود بخشند [2].

با توجه به تعريف‌هاي ارائه شده، مي‌توان، عصبيت مورد نظر ابن‌خلدون را با سرمايه اجتماعي مورد نظر انديشمندان معاصر مقايسه كرد و در واقع سرمايه اجتماعي را همان عصبيت - البته در مفهومي پيچيده‌تر و گسترده‌تر- دانست [3].

ابن خلدون جامعه را به دو دسته طبقه‌بندی می‌کند: بداوه (زندگی بادیه‌نشینی) و حضاره (زندگی شهرنشینی). بداوه، از نظر ابن خلدون، هم مردم بادیه‌نشین، چادرنشین و کوچ‌نشین، و هم ساکنان روستاها و در مجموع غیر شهرنشینان را شامل می‌شود که شیوه معاش غالب آن‌ها، کشاورزی و دامپروری است. وي بر اين باور بودكه: عصبیت، بین مردم بادیه‌نشین، قوی‌تر از مردم شهرنشین است و علت آن، پیوندی است که برای زندگی در مجاورت یکدیگر، همبستگی، دفاع و حفاظت افراد از خود به‌وجود می‌آید. ابن خلدون، بادیه‌‌نشینی را مقدم بر شهرنشینی و در اصل، گهواره تمدن می‌داند؛ چرا که بیشتر ساکنان شهرها، در ابتدا چادرنشین یا روستانشین بوده‌اند و پس از ورود به شهر و بهره‌مند شدن از امکانات رفاهی شهر، دیگر تمایلی به بازگشت به محیط زندگی سابق خود ندارند [4].

وی، شهرنشینی را اجتناب‌ناپذیر و به‌مثابه یک شیوه زندگی می‌داند که با رفاه و ثروت رابطه متقابلی دارد. از نظر او شهر مکانی با جمعیت زیاد و متراکم و با شرایط بسیار متنوع است که روز به روز گسترش می‌یابد و مناطق اطراف خود را نیز در بر می‌گیرد. وی معتقد است که شهرنشینی پیامدهای مثبتی دارد: یادگیری، علوم و هنرها در شهر ریشه می‌گیرند. علومی چون طب و کیمیاگری در شهرهای بزرگ توسعه می‌یابند و علم حساب نیز در اثر روابط تجاری شهرنشینان رشد می‌کند. اما، در مقایسه با زندگی ساکنان مناطق غیر شهری و  شهرهای کوچکتر، زندگی مرفه و تجملاتی‌تر می‌شود [5].

از نظر ابن خلدون، بدوی بودن، شیوه‌ای از زندگی و تفکر و رفتار است و نه تنها مفهومی منفی ندارد، بلکه ممکن است مترادف با مردانگی، شجاعت، آزادی، غرور و همانند این‌ها باشد. اشاره شد كه از نظر وي، عصبيت يا همبستگي اجتماعي، و به تبع آن شجاعت، رهبري مردمي، خصوصيات اخلاقي، و ميل به سمت خير و نيكي، و به‌طور خلاصه "سرمايه اجتماعي" در ميان باديه‌نشينان و غيرشهري‌ها، بيشتر از شهرنشينان است.

از ديدگاه ابن خلدون، بادیه‌نشینان، به خیر و نیکی نزدیک‌ترند و کمتر از شهرنشینان منحرف هستند. خصوصیات نکوهیده آن‌ها، نسبت به شهرنشینانی که در لذت‌های دنیوی غرق شده‌اند بسیار کمتر است. البته، بادیه‌نشینان هم به مسایل دنیوی روی می‌آورند، لیکن در حد لازم و ضروری و برای گذران زندگی به این امر مبادرت می‌ورزند.

اما، در مقایسه با زندگی ساکنان مناطق غیر شهری و  شهرهای کوچکتر، زندگی مرفه و تجملاتی‌تر می‌شود. در نتیجه این امر، و به‌دلیل همین رفاه و آسایش، انسان شهری برای دفاع از خود، وابسته به نیروهای محافظ می‌شود و از این گذشته، اخلاق و مذهب شهروندان فاسد می‌شود: فساد و بی‌بند و باری، دروغ و فریبکاری، تقلب، کلاهبرداری در راه به‌دست آوردن معاش، سرقت، شهادت دروغ، رباخواری، در شهر فزونی می‌گیرد... شهر مملو از افراد فرومایه و صاحبان اخلاق‌زشت است. نسل جوان هم ویژگی‌ها محیطی و آشنایان خود قرار می‌گیرند و تحت تأثیر این اخلاق زشت قرار می‌گیرند. انحرافات جنسی نیز پیامد شهرنشینی است. اگرچه در شهر عصبیت وجود دارد اما به مرور زمان بسیار ضعیف می‌شود و درنهایت منجر به سقوط تمدن و شهر می‌گردد  [6].

اكبر احمد (استاد پاكستاني دانشگاه كمبريج لندن) معتقد است كه: ممکن است عده‌ای در پاسخ به این مسئله بگویند که بشر، همواره از زمان هابیل و قابیل چنین بوده‌است. البته در این سخن نیز حقیقتی نهفته‌است، اما در هر جامعه، در طول تاریخ و در سرتاسر جهان، انسان‌های دوست‌داشتنی فراوانی نیز وجود داشته‌و وجود دارند: والدین دلسوز و مهربان، معلم‌های فرزانه، همسایگان خوب و صمیمی، سالمندان خوش‌خلق و دوست‌داشتنی، و غریبه‌های مهربان. لیکن شمار این افراد در شهر بسیار اندک است و این افراد در شهر، گونه‌هایی عجیب و غریب و رو به زوال به‌شمار می‌روند... [7].

در شهر، جامعه‌ای را مشاهده می‌کنیم که کاملاً تغییر جهت و ماهیت داده و به‌طور کامل حالت تخاصمی و تجاوزگرانه دارد... خشونت‌های شهری و کشتارهای مکرر، با خود هراس شبح زندگی بدون عدالت و انسان‌هایی فاقد ترحم و عاطفه را در پی دارد و حال‌آنکه بدون این دو عنصر (عدالت و عاطفه)، بی‌نظمی، هرج و مرج و آشوب حاکم خواهد شد. یکی از پیامدهای ویرانگر این این روند، تجزیه و فروپاشی خانواده و نرخ بسیار بالای طلاق، الکلیسم، و مواد مخدر است... دوک ادینبورو، به صراحت شهرهای بریتانیا را مکان‌هایی کثیف، پرجمعیت، و متعفن برای زندگی اظهار کرد و پسر وی، پرنس چارلز، معماری شهرهای مدرن را به کلی نفی نمود» [8].

جهانبگلو، نيز در "موج چهارم" در اين مورد دچار سردرگمي و تناقض مي‌شود. وي از سويي مي‌گويد: «وقتي صحبت از عصر مدرن مي‌كنيم، صحبت از عصر شهرنشيني است؛ عصر روستاها نيست...» و در همان‌جا به بحران‌هاي اخلاقي شهر اشاره و اضافه مي‌كند: «... اما شهر، شهروند را بلعيده ‌است» [9]

همچنین به عقيده اسحاق‌پور: «در غوغای بیمارگونه شهرهای بزرگ، خودکشی، یگانه کردار قهرمانانه ممکن است» [10].



نمونه "كيتي جنوويس" در شهر نيويورك و مفهوم اضافه‌بار در شهرها
از منظر روان‌شناسي اجتماعی، مقایسه جوامع ساده (روستاها) و پیچیده (شهرها)، در قالب "موقعیت‌های اضطراری" مورد بحث و تحقیق قرار گرفته‌است و حاصل این بررسی‌های مقایسه‌ای نشان‌دهنده این واقعیت است که با افزایش جمعیت و پیچیده‌تر شدن روابط اجتماعی، علقه‌های انسانی، تمایل به کمک به دیگران، و اهمیت دادن به گرفتاری‌های دیگران، سیر نزولی پیدا می‌کند و مردم شهرهای بزرگ، بیشتر به فکر خودشان هستند تا به فکر دیگران.

نمونه کلاسیک و مشهور موقعیت اضطراری و تماشاچیان بی‌تفاوت، در شهر نیویورک، در سال 1964 و در مورد دختری به نام "کیتی جنوویس" روی‌داد. وی، هنگام بازگشت از محل کار خود به خانه، مورد حمله و تعرض فردی قرار گرفت و با وی گلاویز شد و بیش از نیم ساعت با فریادهای خود در طلب کمک، اهالی محل را از خواب بیدار کرد. طبق گزارش، حداقل 38 نفر از پنجره آپارتمان‌های خود ناظر کشمکش آن‌ها بودند، در حالي‌كه نه تنها هیچ‌کدام به یاری کیتی نرفتند، بلکه حتی یک نفر هم به پلیس تلفن نکرد تا آن‌ها در اين ماجرا وارد شوند؛ و سرانجام، کیتی در مقابل چشم تماشاچیان بی‌تفاوت به قتل رسید.

البته غفلت جمعی، پخش مسئولیت، وضعیت فرد ناظر و درک او از موقعیت اضطراری، و وضعیت فرد نیازمند به کمک نیز در موارد موقعیت‌های اضطراری از اهمیت برخوردارند... اما توجیهی که در رابطه با افزایش جمعیت صورت گرفته، از جانب عده‌ای از صاحب‌نظران روانشناسی مانند میلگرام، "اضافه‌بار" نامیده شده‌است. به این معنی که هر زمان مقدار زیادی اطلاعات ورودی در فاصله کمی به شخص عرضه شود، سیستم ادراکی او قادر به پردازش آن‌ها نخواهد بود و درنیجه به حالت اضافه‌بار دچار می‌شود. این مفهوم، در زندگی شهری و به‌ویژه در شهرهای بزرگ به‌خوبی قابل درک است. زندگی شهر، با سه ویژگی جمعیت زیاد، تراکم و فشردگی، و ناهمگونی ساکنان خود، باعث می‌شود که همه با نوعی اضافه‌بار مواجه باشند. به نظر محققان، سستی علقه‌های انسانی، سطحی شدن روابط، و بی‌توجهی نسبت به مسایل دیگران، واکنش‌های طبیعی شهرنشینان و جوامع پیچیده است که در برابر اضافه‌بار نشان می‌دهند  [11].


منابع
1. ابن خلدون، عبدالرحمان. 1386. مقدمه ابن خلدون. ترجمه: محمد پروین گنابادی، تهران: انتشارات علمی و فرهنگی.
2. پاتنام، رابرت. 1379. دموکراسی و سنت‌های مدنی. ترجمه: محمد تقی دلفروز، تهران: انتشارات‌روزنامه‌سلام‌.
3. در متون جامعه شناسی، معمولاً به نقش و سهم ابن خَلدون در مورد جامعه شناسی اشاره‌ای نمی‌شود و به‌طور کلی، اگوست کُنت، را مؤسس جامعه‌شناسی عنوان می‌کنند. البته این ادعا مطرح است که افکار اولیه کنت، متعلق به خودش نبوده‌اند و بسیاری او را تحت تأثیر منتسکیو می‌دانند و دورکیم، به‌طور مکرر منتسکیو را واضع علوم جدید اجتماعی دانسته‌است. در حالی‌که بر اساس یک فرضیه، منتسکیو، از طریق ترجمه با برخی از نوشته‌های ابن خلدون آشنایی داشته‌است، بنابراین، کنت، به‌طور غیر مستقیم از ابن خلدون تأثیر پذیرفته‌است. از طرف دیگر، برخی از دانشمندان اجتماعی همچون: سوروکین، گمپلویچ، بارنز، بکر، و روزنتال، در آثار خود، بر نوشته‌های ابن خلدون به عنوان نخستین متون جامعه شناسی تأکید می‌کنند. این افراد، ابن خلدون را "بنیان‌گذار جامعه شناسی" و "جامعه شناس" نامیده‌اند. سوروکین،"مقدمه ابن خلدون" را اولین رساله منظم در جامعه شناسی و هم در جامعه شناسی روستایی-شهری قلمداد کرده‌است. ابن خلدون، خود به دستاورد خود آگاه بود و اثرش، مقدمه را به عنوان علمي مستقل و منحصر به فرد می‌دانست که موضوع آن، اجتماع انسانی است و آن‌را علم عمران نامید. از نظر او، جامعه، یک واقعیت منحصر به فرد است و این مطلبی است که دورکیم، بعدها بیان نمود و بسط داد. همچنين، در فلسفه تاريخ، نظريه ظهور و سقوط تمدن‌ها يا تاريخ به مثابه يك دور از ابن خلدون، تقدمي شش قرني نسبت به نظريه مشابه آرنولد توين‌بي دارد.
4. بعلي، فؤاد. 1382. جامعه، دولت و شهرنشيني؛ انديشه جامعه شناختي ابن خلدون. ترجمه: ، تهران: انتشارات دانشگاه تهران.
5. همان منبع.
6. ابن خلدون، عبدالرحمان. 1386. مقدمه ابن خلدون. ترجمه: محمد پروین گنابادی، تهران: انتشارات علمی و فرهنگی.
7. احمد، اكبر. 1380. پست مدرنيسم و اسلام. از مجموعه نوشتارهاي پست مدرنيته و پست مدرنيسم، ترجمه و تدوين: حسينعلي نوذري، تهران: انتشارات نقش جهان. صص247-244.
8. همان. ص250
9. جهانبگلو، رامين. 1386. موج چهارم. ترجمه: منصور گودرزی ،تهران: نشر ني. صص284-283.
10. اسحاق‌پور، يوسف. 1380. بر مزار صادق هدايت. ترجمه: باقر پرهام ، تهران: نشر آگه.
11. كريمي، يوسف. 1382. روانشناسي اجتماعي. انتشارات دانشگاه پيام نور، چاپ دوازدهم. ص161.
ادامه مطلب

«روستا (بخش ششم): بُعد اقتصادي»



بخش كشاورزي، نخستين بخش اقتصادي محسوب مي‌شود. لوئيس، با مطرح كردن الگوي دوبخشي خود بر بخش صنعت تأكيد نمود و انتقال نيروي كار از بخش معيشتي يا كشاورزي به بخش نوين يا صنعتي را براي تحقق رشد اقتصادي ضروري مي‌انگاشت. اما تودارو، انتقاداتي اساسي را بر الگوي دوبخشي لوئيس وارد مي‌كند و آن‌را مناسب كشورهاي توسعه نيافته نمي‌داند... بخش كشاورزي، با اثر مستقيم و غير مستقيم در توليد ناخالص داخلي، اشتغال‌زايي، توزيع عادلانه درآمد، عضويت كشور در سازمان تجارت جهاني، مزيت‌هاي نسبي و موارد ديگر، در توسعه اقتصادي كشور نقش مهمي دارد... 



ادامه مطلب

۱۳۸۷/۰۵/۰۱

«روستا (بخش پنجم): پارادايم مدرنيزاسيون»

به اعتقاد شفرد، پارادايم مدرنيزاسيون، در مورد فقر و عدم امنيت غذايي، تخريب محيط زيست، عدم توجه به فضاهاي روستايي (كه اكثريت جمعيت جهان توسعه نيافته را در خود جاي داده است) و مواردي ديگر، نه تنها راه حلي ارائه نداده كه خود منشأ آنها بوده‌است و از اين رو شكست خورده تلقي مي‌شود و لذا بر ضرورت دگرگوني اين پارادايم به توسعه پايدار تأكيد مي‌نمايد. در پارادايم توسعه پايدار، رفع نيازهاي نسل حاضر با توجه به نسل‌هاي آينده انجام مي‌پذيرد و حفاظت از محيط زيست و توسعه روستايي در محوريت قرار گرفته‌اند...


ادامه مطلب

۱۳۸۷/۰۴/۲۹

«روستا (بخش چهارم): كشاورزي و محيط زيست»


امروزه، طرفداران محيط زيست معتقدند رشد اقتصادي حاصل شده متكي بر صنعت، عامل ناپايداري است و به‌قيمت نابودي محيط زيست تمام شده‌است و تهديدي براي آينده بشر محسوب مي‌شود. آمريكا، بزرگترین تولید کننده صنعتی جهان و چندين كشور ديگر از پيوستن به پيمان كيوتو خودداري مي‌كنند زيرا حياتشان به ادامه اين رشد بستگي دارد؛ تا به‌حدي كه آمريكا حاضر است بهاي اين تخريب را بپردازد ولي رشد خود را متوقف نكند... اين مورد ثابت شده‌است كه كشاورزي پايدار (كه چراي مفرط در مراتع، برداشت بيش از حد از آب‌هاي زيرزميني، كاربرد نامناسب سموم و كودهاي شيميايي، و تغيير كاربري اراضي جنگلي در آن صورت نگيرد)، موجب بهبود محيط زيست مي‌شود...


ادامه مطلب

۱۳۸۷/۰۴/۲۷

«روستا (بخش سوم): توسعه نيافتگي روستايي در ايران»

 


اگرچه از برنامه سوم قبل از انقلاب به بعد فصل مستقلي براي عمران و نوسازي روستاها در نظر گرفته شد، اما سهم اين فصل از اعتبارات عمراني، هرگز از 14/2 درصد تجاوز نكرد، در حاليكه در طول 29 سال برنامه‌ريزي در دوران قبل از انقلاب جمعيت روستايي هرگز از 57 درصد جمعيت كل كشور كاهش نيافت و اين ميزان اعتبار نيز براي ايجاد تحول در زندگي اين قشر عظيم جمعيت كافي نبود و در نتيجه روستاييان همواره در محروميت و فقر زندگي مي كردند. پس از انقلاب 1357، كشاورزي محور توسعه و بلكه محور استقلال كشور نام گرفت. اما طبق بررسي‌هاي انجام شده، سياست‌هاي توسعه كشاورزي و روستايي پس از انقلاب، پيش از همه واكنشي بود نسبت به سياست‌ها و پيامدهاي نه‌چندان توسعه‌اي قبل از انقلاب و ديدگاهي ايدئولوژيك و امنيتي-سياسي را مدنظر داشت. در دهه اول انقلاب، اگرچه اقدامات زيادي در زمينه برنامه‌هاي عمراني و خدمات زيرساختي از قبيل جاده، برق، آب و ...انجام گرفت اما اين موارد را نمي‌توان به منزله توسعه روستايي تلقي كرد و در ثاني، ماهيت اين برنامه‌ها نه بر توليد و درآمدزايي كه بر مصرف‌گرايي معطوف بودند و برق و جاده‌، تنها راه مهاجرت روستاييان گرسنه و بيكار را به شهرها گشودند...


ادامه مطلب

۱۳۸۷/۰۳/۲۹

«اول عدالت، بعد از آزادي!»

      از آن‌جا در سال‌روز درگذشت مرحوم دكتر شريعتي قرار داريم و دغدغه و بلكه آرمان اين بزرگوار، بيشتر و پيشتر از هر چيزي عدالت بود، و از طرف ديگر شعار و گفتار نودولتان نيز بر اين بنيان قرار دارد، لذا بر اين شدم تا در حد بضاعت مطلبي در اين مورد و همچنين نسبت عدالت و آزادي بنويسم...


ادامه مطلب

۱۳۸۷/۰۲/۱۸

«روستا؛ بخش دوم: توسعه روستایی»

  تلقي عامه مردم از توسعه روستايي تبديل روستا به شهر است، درحاليكه هرگز چنين نيست. در يك تعريف ساده، بهبود وضعيت زندگي در روستا را مي‌توان توسعه روستايي ناميد. اما براي پرداختن به معنا و مفهوم توسعه روستايي به‌گونه‌اي كامل‌تر، ابتدا بايد "توسعه" را شرح و توضيح داد... ريشه مشكلات و عقب ماندگي‌هاي يك كشور مثل فقر گسترده، نابرابري رو به رشد، رشد سريع جمعيت و بيكاري فزاينده در مناطق روستايي قرار دارد و عدم توجه به فضاهاي روستايي و بي‌توجهي به امكانات و  توان توليدي از نظر منابع طبيعي و نيروي انساني، عدم برنامه‌ريزي در نواحي روستايي و ضعف امكانات زيستي سبب مهاجرتهاي شديد روستا-شهري تعداد كثيري از جمعيت روستايي و ‌بويژه جمعيت غيرماهر و بدون امكانات توليدي مي‌شود كه از طرفي به انحطاط نسبي روستاها و از طرف ديگر به حاشيه‌نشيني و ايجاد مشاغل كاذب در شهرها منجر می شود ...


ادامه مطلب

۱۳۸۶/۱۲/۰۶

«روستا؛ بخش اول: اهمیت اخلاقی-فرهنگی روستا»

 


در مورد روستا مطلبی با عنوان روستا بهترین محل برای تمرین دموکراسی است در سایت رادیو زمانه نوشتم. اکنون به شکلی جامع تر و در چندین پست به نقش و ارزش کشاورزی، روستا و روستانشینی در توسعه کشور (در ابعاد فرهنگی، اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، و زیست محیطی) و نیز موارد دیگری در مورد روستاهای ایران پرداخته خواهد شد. این نوشته ها را پیشاپیش تقدیم می کنم به همه روستائیان...


 


ادامه مطلب

۱۳۸۶/۱۱/۱۰

«گاندی؛ روح بزرگ»

«تنها زماني مي‌توانيد بگوييد من يك مهاتماي واقعي بوده‌ام كه در حال ذكر خدا و دعاي قاتل خود اين جهان را ترك گويم».

امروز مصادف با شصتمین سال مرگ مهاتما گاندی است. وی در 30 ژانویه /10 بهمن 1948 در هند ترور شد. گاندي پس از سقراط و مسيح، برجسته‌ترين مدافع عدم خشونت بود و شگفت آنكه هر سه با مرگي خشونت بار روبرو شدند.

تاگور شاعر اهل بنگال به موهنداس گاندي لقب "مهاتما" داد كه در زبان هندي به معناي "روح بزرگ" است. آلبرت انيشتين در مورد گاندي گفت: "نسل‌هاي آينده به سختي باور خواهند كرد كه انساني اين چنين، از جنس گوشت و خون بر روي اين كره خاكي مي‌زيسته ‌است". لوترکینگ نيز اظهار كرد: "اگر بشریت قصد پیشرفت و تعالی دارد، پیروی از گاندی برایش اجتناب ناپذیر است".

آرنولد توین بی، فیلسوف تاریخ، از گاندی به عنوان برترین چهره‌ قرن بیستم چنین یاد کرد: "گاندی در میان همه انسان‌های این قرن [قرن20] شایسته‌ترین جایگاه را دارد و در آینده نیز خواهد داشت. قبل از وی هرگونه تغییر اجتماعی، سیاسی و اقتصادی همراه با خشونت و خونریزی بود، اما در عصر حاضر بایستی از این رفتارها بپرهیزیم. گاندی راهی را به همه انسان‌ها نشان داد که تحولات بزرگ را با آن عملی کنند، بدون اینکه به خشونت روی آورند. شاید خود گاندی متوجه نبود که این کار بزرگ را در عصر اتم انجام می‌دهد، لیکن چنین بود... علاوه بر این باید به عظمت روح وي توجه نماییم؛ او به ملت هند آموخت که برای کسب استقلال با بریتانیا مبارزه کنند، بدون اینکه از آنها نفرت داشته باشند."

وي تنها يك مبارز سياسي نبود بلكه قديسي به تمام معنا نيز بود: «من بر این اعتقادم که نیایش، روح و گوهر مذهب است و به همین دلیل باید هسته زندگی انسان تلقی شود، زیرا هیچ انسانی بدون مذهب قادر به ادامه زندگی نیست». «خدا كسي نيست كه خارج از وجود ما يا جايي دور از اين عالم وجود داشته باشد. او در همه چيز جاري و ساري است، بر همه چيز دانا و بر هر كاري تواناست. در همه موجودات هست، پس هر سخني را مي‌شنود و نهفته‌ترين فكر ما را مي‌خواند. در قلب ما مأوا دارد و از رگ گردن به ما نزديك‌تر است. خدايي كه ما در پي كشف و درك آن هستيم، همان حقيقت است. به عبارت ديگر مي‌توان گفت حقيقت همان خداست». «نيايش اصل اساسي اشرام (عبادتگاه) است، نيايش شوقي شديد و برآمده از دل و هسته‌ اصلي زندگي بشر است. ما از وجود خدا در قلب خود آگاهيم. نيايش، همنشيني و مصاحبت دروني با خداست. درخواست براي تصفيه و پاكي روح و رها شدن از جهل و تاريكي. بيدار ساختن روح خدايي در درون خويش با تكيه بر نيايش ميسر مي‌شود». «عدم خشونت، به كار افرادي كه به خداي محبت اعتقاد ندارند نمي‌آيد».

پلورالیسم (تکثرگرایی) مذهبی در اندیشه گاندی به خوبی مشهود است؛ هنگامی که یک مسیحی به وی مراجعه کرد و خواستار گرویدن به کیش هندو شده بود، گاندی نپذیرفته و از او خواسته بود حقایق را در همان دین مسیحيت جستجو کند: «همه مذاهب حقیقی هستند، زیرا راه‌های متفاوتی را نشان می‌دهند که به یک نقطه ختم می‌شوند. همین کافی‌ست و راه انتخاب شده اهمیت چندانی ندارد. نمی‌توان مدعی شد که مذهبی بالاتر از مذهب دیگر قرار داشته‌باشد. به عقیده من، اوستا، تورات، انجیل، و قرآن از همان فره‌ایزدی برخوردارند که ودا. خداوند مذاهب مختلف را به وجود آورده‌است، همان گونه که پیروان این مذاهب را. چگونه می‌توانم خود را قانع کنم که مذهب همسایه‌‌ي من پست‌تر از مذهب من است، و آرزو کنم وی به کیش من درآید؟ اگر دوستی صادق هستم تنها می‌توانم آرزو کنم که زندگی وی به طور کامل با عقایدش هماهنگ گردد».

عدم خشونت مهمترين دستاورد و ميراث گاندي است كه برپايه تحمل رنج و دوست داشتن ديگران استوار مي‌باشد: «عدم خشونت اولین و آخرین رکن ایمان من است... عشق ورزیدن به کسانی را که ما را دوست می‌دارند، عدم خشونت نیست، بلكه تنها زماني تحقق می‌یابد که کسانی که از ما نفرت دارند را دوست بداریم. می‌دانم که عمل کردن به این قانون بزرگ محبت چقدر دشوار است. اما آیا انجام تمام کارهای بزرگ دشوار نیست؟».

گاندی از معدود افرادی بود که مذهب و مبارزه سیاسی عاري خشونت را در یک راستا و با اعتقاد کامل دنبال می‌کرد. وي نظريه نافرماني مدني را منسجم و عملي كرد؛ برای او سیاست نه یک غایت و هدف که وسیله‌ای برای تجربه حقیقت بود: «من از جنايت بيزارم اما از جنايتكار نه... باید آن کس که بدی می‌کند را نیز دوست داشت. باید با استبداد و فرد مستبد مخالفت کرد و از فرمان او تا دم مرگ سرپیچی نمود؛ اما نباید به وی آزار رسانید، بلکه می‌بایستی با محبت بر وی غلبه کرد...». «هدف جنبش عدم خشونت، مجبور ساختن حريف به تغيير رفتار يا عقيده‌اش نيست، بلكه قانع ساختن اوست؛ و اين تغيير انجام نخواهد شد مگر با رنج كسي كه از همكاري با بي‌عدالتي امتناع كرده است و قانون نادرست را بطور شفاف به چالش مي‌كشد». «حقيقت در قلب هر انساني جاي دارد، و آنجاست كه بايد به جستجوي آن پرداخت. ما حق نداريم ديگران را وادار سازيم حقيقت را به روش شخصي ما ببينند». «شادمانی نه در پیروزی که در مبارزه و رنج و تلاش در راه آن نهفته‌است. عدم خشونت، تحمل آگاهانه‌ي رنج است». «من هيچ چيز تازه‌اي ندارم كه به جهانيان بياموزم؛ حقيقت (ساتياگراها) و عدم خشونت (آهيمسا) به اندازه كوهستان‌ها كهن هستند».

در شکل‌گیری اندیشه عدم خشونت در وی، علاوه بر آموزه‌های مذهبی، كتاب‌هاي "نافرمانی مدنی" از هنری دیوید ثورو، "تا آخرین" از جان راسکین، و "قلمرو خدا در شماست" از تولستوی تأثیر به سزایی داشته‌اند.

بابها و نارایان در هند، ماندلا در آفریقای جنوبی، لوترکینگ در آمریکا، لخ ‌والسا در مجارستان، هاول در چکسلواکی و بسیاری دیگر، راه وي در مبارزه را ادامه دادند: «عدم همکاری کامل، نظم و تشکیلات کامل می‌خواهد، بی‌نظمی ناشی از خشم است. در این راه هیچ نوع اجباری نباید وجود داشته باشد». ماندلا از روش نافرماني مدني در آفريقاي جنوبي بهره برد: "قبلاً زندان‌ رفتن‌ نوعي‌ ننگ‌ بود اما اين‌ طرز برخورد اكنون‌ تغيير يافته‌ بود و اين‌ دستاوردي‌ بزرگ‌ بود. زيرا ترس‌ از زندان‌ مانعي‌ بزرگ‌ در راه‌ مبارزات‌ آزادي‌بخش‌ است‌. از زمان‌ اجراي‌ عمليات‌ تخلف‌ از قانون‌ به‌ بعد، زندان‌ رفتن‌ به‌ نشان‌ افتخاري‌ براي‌آفريقايي‌ها تبديل‌ شد". ماندلا پس از 27 سال تحمل زندان، و بعد از رسيدن به رياست جمهوري آن كشور، زندانبان خود را به شام دعوت كرده و به او گفت: "گذشته‌ها ديگر گذشته است".

هر بار که مردم به خشونت دست مي‌زدند، گاندي به روزه‌های طولانی مدت روی می‌آورد. در نزاع خونین بین مسلمانان و هندوها پس از استقلال هندوستان - که میلیون‌ها نفر کشته شدند- و نیروهای نظامی نتوانستند آن را متوقف نمایند، گاندی با توسل به همین شیوه به خشونت‌ها پایان داد.

وي در تبعیض علیه زن، مرد را مسئول و مقصر می‌دانست: «چگونه زن جنس ضعيف است، در حالي كه در زندگي با رنج و مشقت بيشتري نسبت به مرد روبرو است؟»

گاندی معتقد به برابری اقتصادی بود و هرنوع استثمار و نابرابری را نوعی خشونت می‌دانست: «اگر به دنبال پایبندی به عدم خشونت هستیم، فقر و محرومیت را حتا برای پست‌ترین انسانها نیز نباید بخواهیم». «خدمت به مردم و محرومان وظيفه‌ي من است، چرا كه خداوند نزد فقيرترين و حقيرترين انسان‌هاست». او اما در عين حال فاصله خود را با سوسیالیسم حفظ مي‌كرد: «سوسیالیست‌ها لازمه‌ي تغییر اقتصادی را ایجاد نفرت و تغییر دولت می‌دانند، و من برعکس با نیروی عشق و قانع ساختن مردم و بدون توسل به زور درصدد این تغییر هستم».

او عدم خشونت را به حيوانات نيز تعميم داد و گياهخواري را "وظيفه اخلاقي انسان" نسبت به اين موجودات مي‌دانست: « عدم خشونت، هم انسان و هم حیوان را در بر می‌گیرد... اگر کسی بگوید در صورت عدم استفاده از گوشت يا عصاره گوشت خواهی مرد، و حتی پزشک نیز این گفته را تأیید کند٬ من مرگ را ترجیح خواهم داد». «تکامل روحانی انسان در مقاطعی ایجاب می‌کند که وي کشتن حیوانات - بخاطر رضایت جسمانی و مطامع نفسانی خود- را متوقف نماید». «عظمت و فضایل یک ملت را از برخورد صحیح آنها با حیوانات ارزیابی کنید».

گاندي در نوجواني و جواني بسيار ترسو و خجالتي بوده و آنچنان كه در زندگينامه‌اش مي‌نويسد از تاريكي، دزد، ارواح، مار و حتي حضور در جمع بسيار مي‌ترسيده است. او پس از اتمام تحصيلاتش در انگليس و در رشته حقوق، در هند به عنوان يك وكيل آغاز به كار كرد اما در اولين دفاعيه‌اش، از شدت خجالت نتوانست يك كلمه صحبت كند و در دادگاه از هوش رفت و از آن پس تا مدت‌ها به وي لقب وكيل بي موكل مي‌دادند! بعدها همين وكيل بي موكل تبديل به وكيل و بلكه پدر ملت هند گرديد.

وي صداقت و شجاعت را لازمه مبارزه سياسي عنوان مي‌كرد: «حقیقت، از پنهان‌کاری نفرت دارد. یک ساتیاگراهی (پیرو نیروی حقیقت) رازی ندارد که بخواهد از حریف و یا دشمن خود مخفی نگاه دارد!». «ترس و عدم خشونت با یکدیگر جمع نمی‌شوند. به همراه داشتن اسلحه نشانه‌ وجود رگه‌هایی از ترس است».

گاندی به مردم هند توصیه کرد از پوشیدن لباس‌های انگلیسی امتناع کنند و به نشانه اعتراض، آنها را در خیابان‌ها بسوزانند و از لباس‌هایی که خود تولید می‌کنند استفاده کنند. از آن پس چرخ نخ‌ریسی نماد استقلال هند شد و هم‌اینک نیز بر روی پرچم این کشور جای دارد. در آماری که بعدها توسط انگلیس منتشر شد، آمده ‌است که تحریم پارچه‌های این کشور، 20 میلیون دلار در یک سال به اقتصاد این کشور خسارت زده و 500 هزار کارگر را بیکار نموده‌است. گاندی بعدها در سفرش به لندن به سراغ این کارگران رفته و آنها را قانع کرد که راهی جز این پیش رو نداشته‌است. وي پس از اتمام گفته‌هایش به ‌شدت مورد تشویق کارگران قرار گرفت. در راهپيمايي نمك در سال 1930 كه به شكسته شدن قانون ماليات نمك توسط گاندي و پيروانش انجاميد، وي و حدود شصت ‌هزار هندي راهي زندان شدند! و اين براي دولت بريتانيا يك افتضاح بزرگ در سطح جهان بود، آنچنان كه مجبور به دعوت گاندي به لندن براي مذاكره شدند.

سرانجام چرچیل، که هیتلر نتوانست وی را مغلوب سازد، اعتراف کرد از دست این فقیر نیمه عریان (گاندی) مستأصل شده ‌است و با اعطای استقلال به هندوستان، شکست خود را پذیرفت. ذكر اين نكته خالي از لطف نيست كه گاندي پس از كسب استقلال هند، هيچ سمت و منصبي را نپذيرفت!

او انساني بود كه زندگي خود را با مبارزه عجين نمود؛ پنج مرتبه به زندان افتاد، سه بار تا سرحد مرگ کتک خورد، و سرانجام درحالیکه نام "راما" را بر لب داشت و قاتل خود را به رسم مردم هند تکریم کرد، در خاک و خون فروغلتید!

گاندی یک مهاتمای واقعی بود...

*****
*نوشته‌هاي داخل «گيومه» نقل قول مستقيم از گاندي هستند.

*در نگارش متن بالا از منابع زير استفاده شده است:
-مهاتما گاندی؛ رومن رولان، ترجمه محمد قاضی، 1369، انتشارات روزبهان.
-راه عشق، داستان تحول روحي مهاتما گاندي؛ اكنات ايسواران، ترجمه شهرام نقش‌تبريزي، 1379، نشر ققنوس.
-نيايش، مجموعه گفتار و نوشتارهاي گاندي درباره‌ ارتباط با خدا؛ ترجمه‌ شهرام نقش‌تبريزي، 1384، نشر ني.
-گاندي و ريشه‌هاي فلسفي عدم خشونت؛ رامين جهانبگلو، ترجمه‌ هادي اسماعيل زاده، 1379، نشر ني.
ادامه مطلب
 
ساخت سال 1388 نمای نزدیک.قدرت گرفته با بلاگر تبدیل شده به سیستم بلاگر توسط Deluxe Templates. طراحی شده بوسیله Masterplan. . بهینه شده برای سیستم فارسی مجتبی ستوده